Warning: sprintf(): Too few arguments in /home/pcir/public_html/wp-includes/nav-menu-template.php on line 261

فصل اول:  ترس

ترس پدیده ای همه جایی است و در معامله گری به همراه برادرش که طمع است دو تا از مهمترین احساساتی هستند که ما را دربر می گیرند و باعث می شوند که ما کل پدیده معامله گری را آنطور که می خواهیم نتوانیم به ثمر برسانیم. ترس چیست و ما از چه چیز می ترسیم؟ ما از همه چیز عموماً می ترسیم چه مسائل کوچک و چه بسیار بزرگ، فکر می کنیم تمام دنیا به زمین خواهد آمد و از نظر مالی در مارکت ورشکست خواهیم شد. ما از شکست می ترسیم و حتی از موفقیت می ترسیم. ما می ترسیم که تصمیم اشتباهی بگیریم و حتی اگر تصمیم درستی هم بگیریم در ترس و نگرانی هستیم. ما از ناشناخته ها می ترسیم ولی در حقیقت همه چیز معامله گری ناشناخته است، برای اینکه آینده مارکت قابل پیش بینی نیست.

 ما از خبر می ترسیم و در عین حال از بی خبری هم می ترسیم. ما از شکست و ضرر واهمه داریم و می ترسیم اگر به ضرر برسیم دوستانمان، رئیسمان، همسرمان، فرزندانمان، خانواده مان و مهم تر از همه اعتماد به نفس خودمان را از دست بدهیم. به طور خلاصه ما از ترس هم می ترسیم و از اینکه می ترسیم هم می ترسیم. ترس یک احساس فلج کننده قوی است و ما با کمک اون سعی می کنیم با چیزی که از آن می ترسیم مواجه نشیم و وقتی با آن مواجه نمی شویم و به جنگش نمی رویم که رفعش کنیم، یکسری خیال پردازی می کنیم که اغلبش خیال پردازی منفی است که بیشتر ما را فلج می کند و روی سیکل معیوب می افتیم. به این ترتیب اراده ما نسبت به کاری که می خواستیم انجام بدهیم ضعیف و ضعیف تر می شود و به اصطلاح ترس خود را به صورت خودکار افزایش می دهد. این مثل آتشی است که در ما آغاز و گسترش پیدا کرده و دامنه خودش را با افکار منفی افزایش می دهد. به این ترتیب وقتی ما دچار ترس می شویم خودمان را کنار می کشیم، اعتمادمان را از دست می دهیم و در چرخه معیوبی وارد می شویم که پایانی ندارد و در آن غرق میشویم.

ترس از آینده

ترس مربوط به انجام چیزی درآینده است و ما از گذشته نمی ترسیم چون دیگر تمام شده وما کنترلی روی وقایع  آن نداریم. ممکن است از گذشته شرم داشته باشیم، یا پشیمان باشیم، یا احساس خوبی نداشته باشیم، ولی از گذشته ترس نداریم. اگر ما ازگذشته نگرانیم، به خاطر اشتباهاتمان و تبعات آن ها درزمان آینده است.  پس ترسی که ما در حال حاضر داریم ترس از آینده است، چون ما نمی دانیم در آینده چه اتفاقی خواهد افتاد. در حال حاضر هیچ ترسی وجود ندارد و ما می توانیم هر چیزی را تحت کنترل خودمان در بیاوریم. این لحظه، لحظه تصمیم گیری درست و اجرای درست است و روی آن کنترل داریم. ولی نه روی گذشته کنترل داریم و نه روی آینده. پس اگرما از آینده می ترسیم، علت آن ترس از اتفاق بدی است که ممکن است پیش بیاید در صورتیکه هنوزاتفاق نیفتاده، مثلا ممکن است ضرر کنیم یا ورشکست بشویم. ما نمی توانیم آینده را همین الان با اعتماد صد در صد پیش بینی کنیم. تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که تصمیماتی بگیریم که عواقبش و اثری که می تواند روی ما بگذارد در آینده کم باشد و خیلی منفی نباشد. مثلاً اگر بیمه پزشکی نداریم و از مریضی می ترسیم، بیمه پزشکی بگیریم و اگر مریض شدیم می دانیم که بیمه داریم و دکتر و جراح و … می توانند به ما برسند. پس این یک کار عاقلانه است که در این لحظه انجام می دهیم برای اینکه نگرانی ما را در مورد آینده برطرف کند. خیلی از اتفاق ها در آینده غیرقابل پیش بینی است و ما نمی توانیم کنترلشان کنیم و به عنوان یک معامله گر فقط باید سعی کنیم ریسک اتفاقاتی را که بعدا می خواهد اتفاق بیفتد را از قبل پیش بینی کنیم و مضرات آنها را به حداقل برسانیم. ما در مورد آینده فقط احتمالات را می بینیم و نمی توانیم  با قاطعیتبگوییم که چه اتفاقی خواهد افتاد و از روی همین احتمالات هست که ما می توانیم طوری برنامه ریزی کنیم که در آینده حتی برای بدترین ها آماده باشیم. بعضی افراد بخاطر اینکه نمی توانند آینده را صد در صد پیش بینی کنند، دچار وحشت می شوند. این نحوه دید آن ها نسبت به آینده است که باعث وحشت می شود وگرنه خیلی از چیزها را می شود از قبل  پیش بینی کرد و با بررسی احتمالات منفی و مثبت، برای هر پیامدی آماده شد.

حق انتخاب: ترس یا هیجان

خیلی جالب است که بدانید وقتی ما دچار هیجان می شویم و یا می ترسیم، در هر دو حالت هورمون آدرنالین  که یک محرک برای دفاع  بدن هست در خون ما بالا می رود. این هجوم هورمون آدرنالین که به ما حالت دفاعی میدهد بین دو حالت ترس و هیجان مشترک است. اینکه کدام یک از این دو حالت در ما ظهور کند، بستگی به این دارد که ما با چه دیدگاهی به معامله گری نگاه می کنیم. اگر ما به دید تفریح  به آن نگاه کرده و از اینکه در آمد خوبی داشته باشیم و پول زیادی به دست بیاوریم از معامله گری لذت میبریم، دچار هیجان زده گی میشویم. در مقابل اگر دید ما نسبت به معامله گری یک دید منفی است و آن را کاری سخت و مشقت بار میپنداریم، از معامله گری دچار ترس میشویم.

لذا بروز این دو حالت هیجان و یا ترس از انجام کار، بستگی به دیدگاه ذهنی ما نسبت به آن قضیه دارد. اگر از قبل  دید مثبتی نسبت به معامله گری در ذهن خود ساخته باشیم، با اشتیاق و هیجان به انجام آن میپردازیم. از طرفی اگر از قبل با دید منفی و نگران کننده ای نسبت به خطر ضرر وارد معامله گری شویم، دچار حالت ترس خواهیم شد. همچنین ارزش های فکری وطرز فکرمان به ما شخصیت یک انسان محتاط و یا انسان با ریسک پذیری بالا را میدهد. فرد با شخصیت محتاط می خواهد سرمایه خود را حفظ کرده واز ریسک پرهیزمیکند و از قبول ریسک در معامله گری دچار ترس میگردد. این نقطه مقابل فردی است که ریسک پذیری بالایی داشته و می خواهد سرمایه خود را به سرعت رشد دهد و از این کارلذت میبرد.

همچنین دیدگاه ما نسبت به اینکه دچار اشتباه نگردیده و حتماً برنده از آن کار در بیاییم در ایجاد احساسات منفی و مثبت در ما دخیل هستند. آیا شما میخواهید هیچوقت در معامله گری بازنده نباشید که دیگران تصور کنند شما اشتباه کردید و یا اینکه برایتان مهم نیست دیگران چه تصوری دارند و فقط می خواهید پول دربیاورید؟ برای اینکه همیشه در سیستم معامله گری ضررهست ولی اگربه این ضررها به دید شخصی نگاه کنید و  با دید یک شخص بازنده بخواهید جلوی ضررسیستم را بگیرید، هیچوقت موفق نمی شوید. هدف اصلی ما باید این باشد که پول در بیاوریم و لذا باید ضررهای کوچک بدهیم تا سودهای بالا ببریم و دراین حالت است که سودهای بالا، ضررهای کوچک را می پوشانند و ما موفق می شویم. لذا اینطور نیست که تصور کنید که حاصل یک معامله به دلیل تصمیمم درست و یا غلط شماست. این بازار است که پاسخ می دهد نه اینکه شخصیت ما جواب یک معامله را تعیین کند.

لذا زیر ساختار ذهنیمان، به ما حق انتخاب بین این دو حالت هیجان و ترس را میدهد. بعضی از معامله گران بعد از اینکه وارد بازار می شوند، اول دچار ترس می شوند و بعد دچار هیجان می شوند و بین این دو حالت می چرخند تا اینکه حالت ترس آن ها را خسته می کند. وقتی که هفته تمام می شود، آنها حسابی خسته اند چون لذت نبرده اند و دچار استرس بین هیجان و ترس بوده اند و انرژی آن ها حسابی تخلیه شده است. بعضی ها هم هنوز که وارد معامله گری نشده اند از ابتدا می ترسند و اصلاً نمی توانند حالت هیجان مثبت را در خود ایجاد کنند.

مقایسه دو معامله گر

دراینجا برای درک بیشتر مشکل ترس به مقایسه دومعامله گرمیپردازیم.

اولی معامله گر خیلی با هوشی است و سیستم معامله گری دارد که تریدها را در جهت  روند بازار دو سه روز نگه می دارد و خیلی در پید کردن نقاط برگشت استاد است. او پیشنهادهای خودش را در گروهی که دارد به بقیه ارائه می دهد و همه از ان استفاده می برند وخیلی ها با سیگنال های او  پولدار شده اند. ولی این معامله گروقتی تریدهای خودش را باز می کند، به محض اینکه به کمی سود می رسد دچار شک می شود، عرق می کند و نمی خواهد این مقدار سود کم به دست آورده را از دست بدهد. لذا اکثرتریدهایش را وقتی هنوز به هدف نرسیده، برخلاف آنچه که در سیستمش هست زودتر با سود کم می بندد. در صورتیکه معامله گرهایی که سیگنال او را دریافت می کنند، منتظر می مانند و بعد از چند روز که به هدف می رسنند، با پول زیادی تریدهایشان بسته می شود. ذهن این معامله گر به او می گوید که باید به سیستم خود که بازدهی عملی بالایی داشته پایبند باشد. ولی بعد از باز کردن معامله، یک ترس ناخودآگاه به او دست می دهد و باعث می شود که نتواند به سیستم اش پایبند باشد و تمام پتانسیل او و سود کامل او در عصر ترس از بین میرود. این معامله گردریک سیکل خوف و رجا گیر کرده و از یک طرف می داند که باید با امیدواری سیستم خود را دنبال کند ولی ترس نمی گذارد آن چیزی را که دوست دارد در عمل به اجرا بگذارد. بسیاری از معامله گران این مشکل را داشته و از آن رنج می برند زیرا که همه شنیده اند که میگویند ضررت را به سرعت کم کن و به سود ت اجازه بده تا رشد پیدا کند. پس مشکل چیست که ما نمی توانیم آن را انجام بدهیم؟ برای اینکه ما می دانیم و می خواهیم آن را انجام بدهیم ولی ترس می آید و نمی گذارد ما آن را درست به اجرا بگذاریم ومعمولا لج کرده و ضد آن عمل می کنیم.

 

مثال دیگر، معامله گری است که این مشکل دوگانگی را نداشته و در خوف و رجا نیست. او هر روز کار خودش را با ذهن کاملاً باز وسر زنده شروع می کند. چیزی که می تواند برای بعضی ها خیلی ترسناک باشد، برای او عادی است و از این حالت تیز هوشی که درحس ترس به اودست می دهد برای حضور در روی صحنه در زمان حال استفاده میکند. مثل کسی که می خواهد به شکار برود و هیجان و امید دارد که که با دست پر برگردد. یا مثل کسی که میخواهد هدیه ای دریافت  کند و نمی داند که چه چیزی می خواهند به او هدیه بدهند ولی میداند که که در بسته هدیه چیزی هست واو باید فقط آن را باز کند.

مثال دیگر معامله گری است که این مشکل دوگانگی را نداشته و در خوف و رجا نیست. او هر روز کار خودش را با ذهن کاملاً باز وسر زنده شروع می کند. چیزی که می تواند برای بعضی ها خیلی ترسناک باشد، برای او عادی است و از این حالت تیز هوشی که زمان ترس به اودست می دهد برای حضور در زمان حال درصحنه استفاده میکند. مثل کسی که می خواهد به شکار برود و هیجان و امید دارد که که با دست پر برگردد. یا مثل کسی که میخواهد هدیه ای دریافت  کند و نمی داند که چه چیزی می خواهند به او هدیه بدهند ولی میداند که که در بسته هدیه چیزی هست واو فقط باید آنرا باز کند. این معامله گردر حال رانندگی وبرای رسیدن سرکار، هیچ ایده ای ندارد که آن روز مارکت چه چیزی برایش می آورد و چه چیزی درانتظارش است، چون می تواند هر اتفاقی بیفتد. ولی این معامله گر توی ذهن خودش انتظار دارد مارکت یک سود بسیار خوبی را برایش به ارمغان بیاورد و میداند که تنها باید زمانش برسد تا مثل یک هدیه آنرا بازکند. او امیدواراست که اگر بزرگترین سود سال را به دست نیاورد، می تواند سود متوسط را به دست بیاورد و از صحنه امروز بازار با دست پر برگردد.  این طرز تفکر به او یک حس مثبت می دهد و برای او هیجان انگیز است که امروز را هم میتواند به عنوان یک فرصت برای ثروتمند شدن استفاده کند.

 

در مقابل معامله گری را در نظر بگیرید که هر روزش را با حالت خیلی نگران کننده ای شروع می کند و انتظار از دست دادن پول بسیاری را دارد. چه چیزی اشتباهی می تواند پیش بیاید و چی می شود اگرمعامله ای را باز کند مارکت آنرا تایید نکرده وضد جهت آن حرکت کند؟ چه اتفاقی خواهد افتاد اگر سود تمام هفته اش را یکجا از دست بدهد؟ واقعا چه اتفاقی خواهد افتاد اگر مثل ماه قبل ضررزیادی بدهد و همه سرمایه اش را از دست بدهد؟ همه این افکار در ذهن معامله گرقبل از شروع کارشکل میگیرد. بعد با خودش فکر می کند که چه شغل وحشتناکی را من برای پول درآوردن انتخاب کردم. درحقیقت این معامله گردارد تمرکز ذهنی خودش را روی احتمالاتی می گذارد که تمامش منفی وپر از مصیبت و بلا است. او  احتیاج دارد تمرکز خودش را روی چیزهای مثبتی بگذارد که دارد و قابلیت هایی که میتواند به او اعتماد به نفس داده تا بتواند معامله گری را مدیریت کند.

اهمیت حس کنترل

برای اینکه ما در سلامت کامل به سر ببریم, داشتن حس کنترل اهمیت بسیار دارد.  احساس ما که روی جزئیات زندگی کنترل داریم حس با ارزشی است که یک فرد می تواند در زندگی برای خودش ایجاد کند. بعضی ها ممکن است بگویند که برای ما مهمترین چیز غذا یا سرپناه و نیازهای اولیه زندگی هست، ولی اگر اینها را هم ریشه یابی کنیم، می بینیم بر می گردد به اینکه بتواند با اطمینان بگوید  که با کنترل همین حداقل ها را برای خودش تهیه کرده است. زمانی که ما احساس می کنیم هیچ کنترلی نداریم، دچار ترس می شویم. در اثر احساس ترس از اینکه ما نمی توانیم  وقایع راکنترل کنیم، احساس بی خاصیتی  به ما دست میدهد. تکنولوژی های زیادی برای پرورش فردی ایجاد شده که ما می توانیم به ذهنمان جهت مثبت بدهیم و بتوانیم آن افکار خوب  را به رفتارهای خوب تبدیل کنیم.

 

خوشبختانه ما به عنوان معامله گر در بازار می توانیم روی بسیاری از موارد مهم مربوط به خودمون بطور کامل  کنترل داشته باشیم. ما ممکن است نتوانیم حرکت مارکت را کنترل کنیم و اینکه چه خبری پیش خواهد آمد و چه اثری روی بازار می گذارد و قیمت ها به کجا می رود. ولی نحوه پاسخ ما به مارکت دست خود ماست. مارکت یک حرکت می کند و ما هستیم که عکس العملی از طرف خودمان نشان می دهیم. ما اگر از قبل با تمرین قابلیت کنترل را داشته باشیم, میتوانیم بهترین تصمیم را بگیریم و این هدف اصلی ما در معاملات در مارکت است.

 

بعضی از معامله گران نمی توانند و یا نمی خواهند که واکنش های خودشان را تحت کنترل قرار بدهند. بعضی ها نمی دانند که یک اراده کافی درونشان وجود دارد که اگر مارکت با اراده آن ها پیش نرفت، میتوانند با آن مخالفت کنند. معامله گر ها همه تحت نفوذ ترس هستن و این ترس قابلیت عدم کنترل است که به صورت خود جوش دارد کارمی کند و از خودشان بروز میدهند.

بعضی از معامله گرها به خاطر ترسی که در وجودشان رخنه کرده است، شخصیت خودشان را از دست داده و در زمان شروع به معامله گری دچار رفتارهایی می شوند که به نظر غیر قابل کنترل می آید. این معامله گرها بعد از یک مدت که ضرر دادند، دچار حالت افسردگی و احساس عدم کنترل ودر مقابل مارکت می شوند. در این موقع است که بسیاری بطور کامل  معامله گری را رها می کنند و هیچوقت به آن بر نمی گردند. اگرترس درمعامله گر کم کم طولانی شود به اضطراب تبدیل می شود و بعدء به حالت اضطراب مزمن و در مراحل پیشرفته به افسردگی تبدیل می شود. لذا معامله گرباید دقت ازاول تشخیص بدهد که قدرت انتخاب داشته و نگذارد ترس او را به این مراحل مزمن که درمانش سخت است بکشاند.

 

 

 مشکل اصلی این معامله گرها این است که از اول برای رفع مشکلشان چاره جویی نکردند. آنها با عدم استراحت کافی در زمان بروزترس برای یافتن راه حل زیربنایی مشکل, از ادامه هدفشان سر باز زدند و معامله گری را رها کردند. آنها همیشه احساس عدم کنترل و بی حوصلگی ناشی از ترس خواهند کرد و این معامله گرها اگر تصمیم بگیرند دوباره به مارکت برگردند، باز هم گذشته ناموفق خود را تکرار خواهند کرد. این معامله گرها و جوانانی شبیه به آنها که تازه کارشان را شروع کرده اند, اگر بطور ریشه ای ذهنشان را با کمک تکنیک هایی که به سمت یادگیری مثبت معامله گری متمرکز میکند تمرین بدهند,  قابلیت حس کنترل درآنها تقویت خواهد شد و دچار ترس بیهوده نخواهند شد. در اینصورت با حس اعتماد به نفس قوی و ترس کنترل شده میتوانند نتایج خوب تمریناتشان را در مارکت شاهد باشند.

ترس و صدای درون

ترس ازپیش بینی اتفاقاتی که در آینده میتواند بوجود بیاید سرچشمه گرفته و لذا می تواند یک زنگ خطرباشد.

ما نمی توانیم صد درصد چیزی را که در آینده اتفاق خواهد افتاد و ما از آن می ترسیم پیش گویی کنیم. اگر اتفاق بد نسبت به آنچه فرد از آن احساس خطر درونی می کرده پیش بیاید، پس ظاهرا شهود فرد در پیش بینی آینده درست کار کرده و ترس او به جا بوده است. بعد ازاین ذهن فرد ممکن است به این نتیجه برسد که همیشه باید به این صداها و اخطارهای درون توجه کند و در حالت ترس باشد. افراد بسیار کمی هستند که می‌توانند آینده را پیش‌بینی کنند ولی ما معمولاً با شانس موفقیت پنجاه درصد درست آینده را درست پیش‌بینی میکنیم. خیلی ازمعامله گران جوان بیش از حد به احساس شهود درونی تکیه کرده و مرتب می گویند که احساس می کنند مارکت اینگونه خواهند شد و درحال پیشگویی آینده هستند. شهود یک احساس درونی واقعی است اما دقیق نیست.  لذا به علت اینکه ماهیت شهود درونی قطعی نیست و می‌تواند غلط باشد، درخیلی از مواقع معامله گران را دچار اشتباه در تصمیم‌گیری‌های حیاتی می کند.  لذا باید حساب شهود درون را از معامله گری حرفه ای جدا کرده و نگذاریم احساسات درونی با کار بر مبنای یک سیستم حساب شده بر اساس مدیریت ریسک و احتمالات تداخل پیدا کند.

پاسخ های ما به ترس

سه پاسخ خیلی رایج در مواجهه با ترس وجود دارد که عبارتند از پاسخ فرار، پاسخ جنگیدن و پاسخ منجمد شدن.

پاسخ های ما به ترس و حالتهای درونی ما به جز ترس مانند طمع، تعیین کننده موفقیت یا شکست یک معامله است. پس لازم است که این پاسخ ها را بررسی و درک کرده و مطمئن شویم که برای اجرای استراتژیمان مفید است.

پاسخ فرار

معامله گری را در نظر بگیرید که یک استراتژی بسیار مفید و مؤثر برای معاملاتش دارد که سایرین با استفاده از آن به سود می رسند ولی او نمی تواند از آن سودی ببرد. این معامله گرساعت ها و روزها می نشیند و به حرکتهای بازار نگاه می کند وهمه چیز را مثل نقطه های ورود و خروج روی کاغذ ثبت نموده و محاسبه مربوطه را انجام می دهد، وی می داند که چقدر با این سیستم می توانست به خوبی پول در بیاورد. هر حرکتی را با نتایج گذشته و احتمالات آینده میسنجد و سیستم را موفق می یابد ولی او معامله ای  را انجام نمی دهد که به سود برسد. با ثبت این ورود و خروج ها و رصد بازار و بدون اینکه واقعا معامله ای را به صورت واقعی انجام دهد خودش را مشغول کرده تا از ریسک و ترسی که از ورود به معامله دارد فرار کند. ریشه این مشکل در این فرد دراین است که بیشتر از آنکه علاقه مند باشند که از بازار سرمایه سودی به دست بیاورند، از این می ترسند که پولشان را از دست بدهند. اما با نگاه دقیق تر, ترس از دست دادن پول خطری معادل ترس پول دار نشدن در درازمدت برای فرد ایجاد می کند زیرا عدم کسب سود ناشی از دست دادن فرصتهای پول درآوردن در معامله گری بوده و نوعی شکست است. معامله گری که از انجام معامله گری فرار می کند آن را به صورت یک خطر و ریسک می بیند.

معامله گر دیگر را در نظر بگیرید که فرصت های خوبی پیدا می کند و به سود دهی می رسد اما در آن نمی ماند و ازمعامله کردن باز فرار می کند. او سهم شرکتی که به سمت مثبت و سود پیش می رود را با کوچکترین حرکت مخالف و منفی سریعا می فروشد و اجازه نمی دهد سود معامله رشد کند. او هم به نوعی با فرار از معامله از فرصتی که می توانست سود بزرگی را برای او به ارمغان بیاورد باز می ماند. لذا این فرد و بسیاری از معامله گرهای مشابه با  فرار ناشی از ترس، به یک معامله سود ده اجازه رشد نداده و بدون در نظر گرفتن استراتژی خروج از سهم شرکت با سود بسیار کم خارج می شوند.

جنگیدن

معامله گر دیگری را در نظر بگیرید که هر کاری از دستش بر بیاید انجام می دهد برای اینکه بتواند معامله ای را که شروع کرده با سود به پایان برساند، حتی اگر مجبور به حرکتی خلاف جهت بازار شود. او بجای اینکه به سیگنال های خروجی استراتژیش دقت کند و به موقع خارج شود، شروع به جنگیدن با بازار می کند. او سرمایه اش در سهم شرکت مد نظرش را چند برابر می کند که این امر بیشتر به ضررش می شود و به جنگ با بازار ادامه می دهد. درست است او برخی اوقات با اینکار برنده می شود ولی در بیشتر مواقع که ضد روند بازار حرکت کرده و ریسک بیشتری انجام داده به شدت ضرر می کند و سود های ناچیز گدشته را از بین می برد. او بعد از هر ضرر، بدون در نظر گرفتن تجارب کسب شده، بلافاصله به بازار بر می گردد ومی خواهد با جنگیدن با بازار ضررهایش را جبران کند.

او به این کار تا وقتی ادامه می دهد تا جبران ضررهای قبلی را کرده باشد. این عمل مثل فردی است که در یک باتلاق افتاده و دست و پا می زند ولی با این کار او بیشتر و بیشتر به سمت پایین کشیده شده و حساب بانکیش تخلیه می شود. با پایان وقت بازار وی به علت جدال دائم با روند سهم بسیار خسته  و کلافه به نظر می آید و بعدا می فهمد که جنگیدن با بازار و سود کردن در همه معاملات امکان پذیر نمی باشد.

مشکل این معامله گر در درک صحیح این واقیت است که هیچکس با روش جنگیدن با بازار نمی تواند موفق باشد. این معامله گران دایما در فکر هستند که چرا این شعار موفقیت که باید خوب و شدید کار کرد و برای بدست آوردن حق جنگید در بازار سرمایه صدق نمی کند. این معامله گران باید یاد بگیرند که سختکوشی در مورد معامله گری جواب نمی دهد بلکه باید با زیرکی و هوشیاری با روند بازار برخورد کنند. انعطاف و تیزهوشی به جای سختکوشی و جنگیدن رمز موفقیت در معامله گری است.

 

سومین حالتی که ذهن ناخودآگاه انسان برای مقابله با ترس بروز می دهد، روش فریز(منجمد) شدن است یا همان  “طرف خشکش زده”  که مردم می گویند می باشد. معامله گری را در نظر بگیرید که معامله بزرگی انجام داده و یک مرتبه با یک خبر ناگهانی سیستماتیک روند بازار بر ضدش شروع به حرکت می کند. او وقتی که خودش را در ضرر می بیند، به جای اینکه هر چه سریع تر از سهم بیرون بیاید، دچار حالت انجماد می گردد. وی به جای عکس العمل درمقابل ضررش که هرلحظه  بیشتر می شود خشکش زده و عرق سردی روی پیشانیش نشسته و دچار سرگیجه گردیده و نمی تواند هیچ عکس العملی از خود نشان دهد. خود فرد از این حالتی که برایش پیش آمده  بی اطلاع بوده و پس از مدتی متعجب می شود که چگونه دچار این حالت شده است.

این حالت می تواند فرد را مستعد بروز خطرهای جسمی و فکری جبران ناپذیر نموده و باید از قبل چاره ای برای کنترل آن داشته باشد. حالت مذکور زمانی  رخ می دهد که ذهن با خاموشی و در خفا ماندن سعی می کند خود را از نگرانی بابت مشکل پیش آمده موقتا در امان نگاه داشته تا به آرامش خاطر برسد. ذهن در اینجا قفل کرده و در نظر نمی گیرد که در صورت عدم انجام عکس العمل مناسب، فرد می تواند دچار ضرر بیشتری گردد.

ترس به عنوان یک محافظت کننده

ترس یک هدف را دنبال می کند در ما و آن این است که ما را محافظت کند. در شامپانزه درون هم گفتیم که کارش از ما محافظت کردن است و می خواهد که مارا زنده نگه دارد.

بنابراین ترسی که شامپانزه احساس می کند که ما هم به عنوان یک انسان یا حیوان آن را احساس می کنیم برای این است که مارا از خطر دور نگه دارد و کودک هم بخاطر ترسش هست که دستش را سمت آتش نمی برد و کارهای خطرناک کمتر می کند چون اگر این ترس در ما و بچه ها و حیوانات نباشد کارهای بسیار خطرناکی می کنیم که می تواند به ما صدمه جانی و مالی شدید بزند. اگر ترس از شکست نباشد، یک معامله گر که جدیدا وارد مارکت شده ممکن است مقدار زیادی از همه سرمایه اش را روی ترید بگذارد و به حالت قمار بازی عمل کند که کار بسیار اشتباه و ضد مدیریت مالی است و یا اینکه یک معامله گر بخاطر اینکه ببیند در مارکت چه خبر است هر لحظه یک پوزیشن باز کند و انتظار داشته باشد در دراز مدت به سود ختم بشود، بدون اینکه بداند چرا وارد شده است و چگونه باید ترید باز را درست ببندد. لذا ترس در جای خودش اهمیت دارد و یک مکانیزم دفاعی و مفید است. لذا پیغامی که ترس به ما می دهد که بسیار مهم است این است که ممکن است در آینده یک اتفاق ناخواسته ای بیفتد و ما باید برای آن اتفاق ناخواسته که اگر به ضرر ما و خطرناک است از قبل آمادگی داشته باشیم و جلوی آن را بگیریم.

 

 

لذا این هدف اصلی ترس است و مکانیزم ترس در ما که می تواند مفید عمل کند شناسایی ریسک ها در آینده است. حالا سوالی که پیش می آید این است که چقدر ترس واقعاً لازم است و چه مقدار ترس، بیش از حد است و خطرناک است و باعث صدمه به ما می شود و به جای اینکه به ما کمک کند خود ترس مشکل ساز می شود؟ یعنی از آن چیزی که ما می ترسیم کمتر صدمه بخوریم تا خود ترسی که از آن چیز داریم و ممکن است در آینده اتفاق بیفتد.

میزان ترس خیلی می تواند سطحش متفاوت باشد و وقتی ما به ترس به عنوان یک کلمه عمومی مراجعه می کنیم طیف وسیعی از ترس می توانیم داشته باشیم. از ترس بسیار سطحی که فقط می تواند به ما اضطراب سطحی بدهد و یا اینکه مارا دچار بیقراری کند و یا اینکه ترس های شدیدتر هستند که دچار حمله ترسی می شویم و به ما هیجانات شدید دست می دهد و غیرقابل کنترل می شویم و حتی ترس های در حد مرگ. خلاصه ترس داریم تا ترس! کهlevel  آن می تواند خیلی سطحی باشد و یا شدید باشد. لذا با یک کلمۀ ترس نمی توان همه چیز را در یک طبقه گذاشت و گفت که ترس خوب نیست.

ترسی که ما احساس درونی می کنیم و می فهمیم که بدن ما و ضربان قلب ما حالتی می شود که چیزی مارا نگران کرده و باید آن نگرانی را برطرف کنیم و این ترسی هست که می تواند مفید باشد! اما نوع سطح بالای آن که تمرکز مارا از بین می برد و مارا فلج می کند و نمی توانیم واکنشی انجام بدهیم که می تواند بسیار مضر باشد و در معامله گری خطرناک باشد. به علاوه خود ترس و اضطراب هم وقتی ما آن را مزمن داشته باشیم و چاره جویی نکرده باشیم، یک نوع بیماری روانی هست. شواهد نشان می دهد که همه کسانی که از اضطراب رنج می برند به درصد بالاتری از انواع بیماری های قلبی عروقی، سرطان و بیماری های متابولیسمی دچار می شوند و لذا این مشکل اگر به صورت مزمن درآمده باید ریشه یابی بشود و فقط در ما به صورت یک اخطار در بیاید که بتوانیم مشکل را چاره جوبی کنیم نه اینکه در ما به صورت مزمن بماند و بیخودی از آینده بترسیم.

فریز شدن

سومین روشی که ذهن انسانها ناخودآگاه برای مقابله با ترس بروز میدهد، روش منجمد شدن است یا همان حالتی که می گویند طرف خشکش زده است. معامله گری را در نظر بگیرید که ترید بزرگی را باز کرده و یکدفعه با یک خبر ناگهانی مارکت ضدش حرکت می کند. او وقتی که خودش را در ضرر زیادی می بیند، به جای اینکه هر چه سریعتر بیرون بیاید، به حالت انجماد دچارمی شود. این فرد به جای عکس العمل درمقابل ضررکه دارد بیشتر می شود، خشکش زده و عرق سردی روی پیشانیش نشسته ودچارسرگیجه گردیده و نمی تواند هیچ عکس العملی نشان بدهد. خود فِرِد از این حالت نااگاه بوده  و بعداء متعجب میشود که چگونه دچار این حالت شده که میتواند او را بسیارمستعد خطرهای سطح بالا نموده و باید از قبل چاره ای برای بروز آن  داشته باشد. این حالت در مورد خطرهای سطح بالا رخ می دهد که ذهن با خاموشی و در خفا ماندن  سعی میکند خود را از دیده خطرموقتا در امان نگاه داشته تا آن دور  شود.

ذهن در اینجا در نظر نمی گیرد که در صورت عدم عکس العملی مناسب، فرد میتواند طعمه خطر بزرگتری گردد.

جایگزین نمودن ترس با علاقه

یکی از پادزهرهای موثربرای کنترل و کاهش شدت اثر ترس استفاده ازعلاقه است. مکانیسم اثرعلاقه به این صورت است که ذهن مارا به چیزهای خوبی که می خواهیم متمرکز میکند و برعکس از تمرکز بر چیزهای بدی که دراثر ترس از آن وحشت داریم جلوگیری میکند. همه هیجانات و احساسات ما، پاسخ به نحوه تفکر ماست. لذا نحوه تفکر فرد می تواند احساس او را عوض کند. مثلاً اگر ما روی حالت منفی یک موضوعی تمرکز کنیم، احساسات منفی در ما بروز می کند ولی با دید مثبت فکر کردن بر روی همان موضوع، احساسات خوب را در ما ایجاد میکند. یعنی بر اساس یک موضوع و محرک خارجی، دو پاسخ مختلف درفرد میتواند ایجاد شود. مثلاً فرد می تواند بیحوصله و یا کنجکاو، بی توجه یا با علاقه، خوشبخت یا متاثر، سختگیریا ببخشنده، هیجانزده و یا ترسو نسبت به یک قضیه باشد. 

 

پس حال که تمرکز ما روی مسائل میتواند در بروز حالت مختلف مثبت یا منفی  تاثیرگذار باشد، چگونه می توانیم ذهنمان را روی مسائلی که دوست داشته و مفید هستند تمرکز بدهیم؟ بهترین راه این است که در هر موضوعی از خودمان سوالی کنیم که ریشه مثبت و درستی داشته باشد و ما را به سمت جواب مثبت هدایت کند. لذا پرسش های فرد می توانند به او تمرکز صحیح را بدهند و ماهیت پرسش و اینکه چگونه آن را مطرح می کنیم نشان دهنده زیربنای فکری فرد راجع به آن قضیه است.

 

شجاعت و غلبه بر ترس

شجاع بودن به این معنا نیست که ما ازهیچ چیزی نترسیم. انسان شجاع درعین حال که احساس ترس در او وجود  دارد، اما قدرت انجام عمل را برخلاف ترس اولیه درونی حفظ نموده و با نادیده گرفتن ترس باز هم به سمت جلومی رود. با اجرای اعمال شجاعانه فرد به جنگ محتملات می رود، احتمالاتی که با پیش بینی صحیح ریسک و اقدامات عملی می توان اثرات ناخواسته آنها را به حداقل رساند. با انجام عمل شجاعانه، سیکل معیوب ترس که می توانست فرد را فلج کند از بین می رود.

شجاعت یک امر مسری است و باعث می شود با انجام یک معامله شجاعانه و به دست آوردن  اعتماد بنفس، بتوانیم آن را در معاملات بعدی تکرار کنیم. این به صورت یک الگوی معامله گری شجاعانه و غالب  در فرد می تواند بروز کند. دراین لحظه شما در زمان حال تصمیم می گیرید وعمل می کنید و اراده خودتان را در مسیری که می خواهید پیش می برید. درنهایت اساس شجاعت بعد از تصمیم گیری اولیه درانجام عمل و تسهیل آن است. به این ترتیب هیچوقت در مشکل فلج شدن ناشی از ترس نمانده واجازه درگیر شدن در احتمالات منفی را نداده و فرصتهایی را که بازار به ما میدهند را از دست نخواهیم داد. لازمه اینکار همانطور که اشاره شد ایجاد سوالات مفیدی است که ذهن ما را به سمت احتمالات مثبت متمرکز کند.

 

تمرکز و درگیر کردن ذهن  در زمان حال بر سوالات مثبت نظیر  اینکه: در این زمان سیستم معامله گری چه می گوید، وضعیت مارکت الان در چه حالی است، و حرکت بعدی مارکت چه خواهد بود؟ لذا با ایجاد سوالات خوب که به ما تمرکز میدهند تا مثبت فکر و چاره اندیشی کنیم، شجاع بودن به صورت یک عادت درخواهد آمد. با تکرار اعمال شجاعانه، فرد قدرت ذهنی خودش را در اثر تمرین تقویت کرده و هر روز قوی تر و راحت تر میمیتواند تصمیم گرفته و به موقع و بدون شک و تردید اهدافش را اجرا کند.

 

چگونگی ایجاد ترس و از بین بردن آن به سادگی

نحوه تفکر ما تاثیرزیادی بر واکنش ما راجع به یک قضیه دارد. یک فرد ممکن است به یک قضیه واکنش ترسناک شدیدی نشان داده و دیگری بدون ترس از آن  رد می شود.

این بسته به  نحوه تفکرفرد داشته و اینکه چقدرممکن ها را به احتمالات بالا و منفی تبدیل می کند. ذهن ممکن است احتمال اینکه منزل شما آتش بگیرد، یا سگ شما با ماشین تصادف کند، یا دزد خانه شما را بزند، یا حمله تروریستی شهر شما را نابود کند، یا صد ها احتمالات دیگر را برایتان تجسم کند، اما کاری که ذهن ما به این ترتیب انجام می دهد اشتباه بزرگی است. همه اینها ممکن ها هستند ولی ذهن شما نباید این ممکن های با درصد وقوع بسیار پایین را به احتمالات قوی تبدیل کند. مثلاً در معامله گری ممکن است فرد همه سرمایه اش را از دست داده و دیگر نتواند معامله گری کند. اما این ممکن تا زمانی که فرد سیستم معامله گری قوی داشته و درحال اجرای دقیق آن با مدیریت مالی است درصدش از نظر آماری بسیار ضعیف است.

مدیریت مالی نمی گذارد درصد زیادی از پول در هر ترید در معرض ریسک قرار بگیرد و لذا این احتمال بسیار ضعیف خواهد بود. لذا باید دقت شود که ذهن ما از کاه کوه نسازد و ممکن های با وقوع درصد پایین را بزرگ ننموده و با احتمالات بالا به ما بقبولاند. هر موقع ذهن شما این ممکن ها را به احتمالات بالا تبدیل می کند، مچش را بگیرید و متوقفش کنید و نگذارید ادامه بدهد. یک نفس عمیق بکشید و در حین استراحت به خودتان بگویید احتمال این که چنین چیزی همین الان اتفاق بیفتد چند درصد است. اگر درصدش بالا و قابل توجه بود، به دنبال چاره باشید.

مثلاً احتمال آتش گرفتن خانه درصد پایینی دارد اما مشکلی پیش نمی آید اگر یک کپسول آتش نشانی برای خانه بگیریم تا ذهن خود را از این احتمال منفی رهایی ببخشیم. یا درهنگام موتورسواری کلاه ایمنی استفاده کنیم تا اگر یک تصادف با درصدها کم پیش آمد، میزان خطرکاهش یابد. لذا باید درصد وقوع حوادث را پیش بینی نمود واگر درصدش جدی بود، اقدام عملی انجام داد. لذا بعد ازاقدام عملی و مدیریت ریسک اتفاقات آینده، اگر ذهن شروع به ساختن کوه از کاه نمود، لازم نیست که آن را توسعه بدهیم.

 

اگرسوال درستی از خود بپرسیم که حالا احتمالش چقدر است، جواب خواهید گرفت که احتمالش بسیارضعیف تر از قبل است، پس با اطمینان بالا به کارتان ادامه می دهید و ترسی را که ذهن ایجاد کرده بود، از بین می بریم. لذا ما در معامله گری باید همه ممکن ها را به احتمالات منطقی تبدیل کنیم. وقتی که با بررسی میبینیم که احتمال ریسک یک برابر اما احتمال سود سه برابر است، پس ما یک سیستم  معامله گری خوبی داریم. چون در معامله گری نمی توان صد در صد جلوی ضرر را گرفت، اگر میزان سودها از ضررها بیشتر باشد، معقول است که این سیستم را هر چه زودتر به کار برده و از آن استفاده مفید کنیم، به جای اینکه بترسیم و درجا بزنیم.

چگونگی کوچک نمودن ترس و تبدیل آن به احتیاط

یک معامله گر جوان که ظاهرا بدون ترس و بسیار بی احتیاط عمل میکند، میتواند تمام سرمایه اش را از دست بدهد. پس قرار نیست که فرد نترسد، چون در بُعد مخالف آن که بی احتیاطی و یکی از هفت گناه مهم هست وارد میگردد. فرد باید بداند که علت مشکل چیست و راه حل عملی برای آن پیدا کرده و میزان خطررا واقعاً با چاره جویی از قبل کوچک گرداند.

پس صفت مخالف ترس یعنی بی احتیاطی خطر بزرگی است و فرد لازم که با احتیاط لازم در هر تریدی وارد گردد. لذا معامله گر آگاه باید سعی کند از بعد مثبت ترس که همان احتیاط است، در خود تعادل لازم را ایجاد کند و با تبدیل ترس به احتیاط از سرمایه خود محافظت کند . لذا او با احتیاط کامل واز قبل تمام حالاتی که احتمال ریسک از دست رفتن سرمایه وجود دارد را بررسی کرده و با قوانین معامله گری و مدیریت مالی مدون برای آن  آمادگی لازم را دارد. در حقیقت این معامله گر ترسِ از دست دادن پول و یا بی پروایی را به قوانین ساده ای  تبدیل کرده که مانند بیمه عمل کرده و او را در مقابل ریسک احتمالی ضررهای آینده محافظت می کند. پس تبدیل ترس به احتیاط با قوانینی که ضررها و خطرات را محدود می کند بهترین کارمفید استفاده از ترس و از بین بردن اسارت مضر آن است.

 

شفافیت ذهن به عنوان یک پادزهر ترس

وقتی خیلی شفاف و واضح در مورد معامله گری و پتانسیلی که می تواند برای شما ایجاد کند تفکر می کنید، جایی برای ترس نمی ماند. اگرسیستم معاملاتی شما با تستهای قبلی کارنامه مثبتی داشته و شما نحوه استفاده صحیح آنرا فرا گرفته اید، باید تمام تمرکزتان بر استفاده موثر از این سیستم سودده باشد. مثل ماشینی که بخوبی طراحی شده و به انواع سیستم های ایمنی مجهز بوده و شما هم بخوبی با رانندگی آن آشنا هستید، لذا به جای ترس احتمالی از تصادف، باید تمرکز خود را بر رانندگی با لذت با این ماشین مدرن بگذارید. برای همین وقتی که در مورد سیستم به خوبی تست شده و جواب پس داده واضح فکر می کنیم، ازهیچ گزینه ناشناخته ای واهمه نداشته واطمینان داریم که این سیستم می تواند مارا ثروتمند کند.

 

 لذا تفکر واضح و شفاف در مورد گنجینه ای که دست ما هست، یعنی همه ابزارهای لازم و نحوه استفاده از آنها، به ما قدرت شناخت ارزش آنها را داده و ما را تشویق می کند تا  با دید مثبت و باوربالا به خود آنرا اجرا کنیم. اگر همه ابزارهای لازم فیزیکی از نظر کامپیوتر و سیستم معامله گری و مدیریت مالی و همچنین روانشناسی معاملاتی را فراهم نموده اید، برایند همه اینها این است که به سمت سوددهی بروید. فردی که می داند که چه سیستم خوبی داشته و و آمادگی اجرای انرا هم درعمل  دارد و برای همه چیز آماده است، با اطمینان بالا میداند که هیچ چیز غیرمنتظره ای نیست که با هدفش مداخله کند واین طرز تفکر شفاف در این فرد ضامن موفقیت وی خواهد شد.

چرا از چیزی بترسیم که نمی توانیم آن را کنترل کنیم ؟

منظور در اینجا کنترل ریسک نیست که از قبل قابل پیش بینی است و فرد با ساخت طرح معاملاتی، مثل قوانین رانندگی، میتواند با راهنمایی آن ریسک حوادث رانندگی را کم نموده تا بتواند از رانندگی لذت برده و از تکنولوژی استفاده مفید ببرد. منظور سرنوشت یک معامله انفرادی است که یک معامله گر با بازکردن آن و تعیین حد هدف و ضرر کار دیگری از دستش بر نمی آید، چون نتیجه نهایی آن  دست مارکت است. او نمیداند که این معامله باز به سود ختم میشود یا ضررو بین زمان ورود تا خروج کار زیادی از دستش برنمی آید. او از قبل می تواند با تحقیقات خود سیستمی را طراحی کند که ضررهای محدود ولی سوددهی چندین برابر داشته و همه راهکارهای کنترل ریسک را مشخص کند. ولی وقتی ترید باز شد، کار دیگری از دست معامله گر بر نمی آید چون همه چیزسیستم ثابت و مشخص است. لذا اگر از قبل همه کارهای لازم را انجام داده ایم، باید درحین معامله با اعتماد به سیستم و خودمان  تمرکزذهنمان را از آنچه که دستمان نیست رها نموده تا به این ترتیب ترس از ناشناخته ها خود به خود کنار رود. با تکراراین کار، هر روز که بیشتر معامله جدید باز کنیم، کار برای ما راحت تر می شود، چون می دانیم که این سیستم در درازمدت جواب می دهد ونگران سرنوشت یک معامله تکی نیستیم.

اعتماد بجای ترس

هر وقت که در فرد اعتماد بوجود بیاید، جایی برای ترس وجود نداشته چون اعتماد  ترس را به طور کامل جایگزین میکند. ما باید ایجاد یک اعتماد قوی داخلی نسبت به خود و قابلیت های مبتوانیم از پس موقعیت های مختلف بربیاییم. حال سوال اصلی این است که ما به عنوان یک معامله گر چگونه میتوانیم اعتماد را در خودمان ایجاد کنیم؟

بعضی ها ممکن است بگویند ما برای اینکه به اعتماد بالایی در ذهن خود برسیم باید یک دوره طولانی از موفقیت را اول پشت سر بگذاریم بعد در پاسخ به اینکه چگونه باید موفق بود نمی توانیم موفق باشیم تا وقتی که اعتماد به نفس نداشته باشیم.

به این ترتیب اینها خود را در وسط یک منگنه مانند مرغ و تخم مرغ قرار می دهند و نمی توانند از آن دربیایند و یکی را حواله می دهند به دیگری. با این کلی گویی ها مشکل حل نمی شود و اعتماد پیدا نمی کنیم. باید ببینیم که آن لازمه های موفقیت چی هست مثلاً در معامله گری باید ریشه یابی کنیم مشکل چیست؟ آیا ما باید بیشتر کلاس برویم اگر نرفتیم؟ اگر مقدار کافی سرمایه نداریم این یک جور می تواند جلوی پیشرفت مارا بگیرد و ما باید برویم و سرمایه لازم را جمع کنیم و یا استراتژی موفق برای معامله گری داریم که ما را برنده کند و اگر نداریم باید دنبالش باشیم و آن را پیدا کنیم.

اگر استراتژی خرید نداریم باید برویم و آن را به دست بیاوریم. اگر تجربه نداریم باید با مقدار کم شروع کنیم و کم کم زیاد وارد شویم. بعد که وارد مارکت شدیم با این همه الزامات شروع کنیم و یک سابقه از سوابق برنده و سوددهی در مارکت را برای خودمان ایجاد کنیم و از تمرینات ذهنی هم استفاده می کنیم. بدین صورت است که در وقت مناسب وارد ترید شدیم و از نتایج آن بهره می بریم و این کار را تکرار می کنیم در کنار تریدهای عملی و این تکنیک رواشناسی است که ما خودمان را در همان حالی که می خواهیم موفق باشیم قرار می دهیم و تجسم می کنیم و انرژی می دهد و ضمیر ناخودآگاه ما برنامه نویسی مثبت می کند.

 

یک راه دیگر این است که همانطور که با یک بچه برخورد می کنیم، چون بچه چیز زیاد بلد نیست و می خواهیم اعتماد به نفس او را در کارها بالا ببریم همانطور با خودمان رفتار کنیم و باید سطح انتظارات خود را پایین بیاوریم و شخصیت خود را زیر سوال نبریم و باید به اعمال آن بپردازیم. بعدش این است که جانی بچه بدی است. چون این فرد بد است و خوب نیست. بلکه اعمال خوب و بد می شود. پس شخصیت وابسته به کار و همیشه دست نخورده و سطح بالا می ماند و به خودتان نگویید که من چه احمقی بودم بلکه یک عمل ما اشتباه بود و این را در فصل 3 کتاب توضیح می دهیم که خود ما از رفتارهای ما جدا باید باشد.

 

دیدگاه ما نسبت به اشتباهات

اشتباهات مانند پله هایی هستند که فرد را به سمت بالا برده و او را پخته  و با تجربه می کنند. لذا با دید اینکه آنها جزیی از پروسه یادگیری و کار حرفی ای هستند باید با آنها برخورد کرد. اشتباهات تنها نقاط ضعف ما را برجسته نموده تا با شناسایی سریعتر از تکرار آنها جلوگیری کنیم. یک راه مهم تصحیح دیدگاه مطرح کردن سوالات صحیح از ابتدا است. لذا هر روزبا پرسش صحیح در مورد اینکه چه چیزهایی را باید یاد بگیریم، ذهن خود را از حالت منفی قضاوتمندانه در مورد اشتباهات به سمت یادگیری از درسهای آنها متمرکز نموده، که لازمه فراگیری و پیشرفت حرفه ای است.

اشتباهات نباید در فرد احساس گناه و سرخوردگی ایجاد نموده بلکه با دید یادگیری از نقاط ضعف باید خود را بخشیده و به سمت جلو رفت. دانشمندان تحقیق کردند سرعت یادگیری بچه ها خیلی بیشتر از بزرگتر ها است. مثلاً بچه ها  اسکی روی یخ را به سرعت یاد می گیرند، چون مدام زمین خورده ولی سریع بلند شده و بلافاصله فراموش کرده و به  تمرینات  ادامه میدهند. بچه ها با قابلیت فراموش کردن و بخشش خود در اشتباهات، تمرکز خود را بر روی پروسه یادگیری از دست نمیدهند. درعوض انسان بالغ زمین خوردن را به خودش می گیرد و با دید شکست و انتظار بیش از حد از  تکرار تمرینات که جزء مهمی ازیادگیری حرفی ای است سر باز میزد.

همچنین اگر نقاط قوتی داشته و کاری را به درستی انجام میدهم، باید خود را تشویق کنیم. مثل بچه ای که وقتی که کاری را بخوبی انجام می دهد، مورد تشویق قرار میگیرد. اگر سیستمی را استفاده نموده که جواب می دهد، باید با تشویق به آن کمک کرده تا بهترجواب داده و بازدهی آن  بیشتر گردد. بطور کلی قانون اساسی این است که هر چیز که توجه ذهن ما را به خودش جلب کند، همان در ما رشد نموده و بزرگ می شود. بنابراین تمرکز بر نقاط قوت باعث افزایش اعتماد به نفس و بازدهی مثبت فردی گردیده و بالعکس معطوف نمودن بیش از حد ذهن بر نقاط ضعف، آنها را تشدید خواهد کرد.

اجازه بروز عشق به معامله گری را در خود دهید

ترس یک انرژی منفی است که ما را بسته نگه داشته و با مکانیسم های فرار، مخفی شدن، و جنگیدن به ما صدمه زده و جلوی یادگیری ما را میگیرد. در مقابل انرژی عشق ما را باز نگه داشته و حقایق را آشکار نموده و ما را درمان می کند. لذا اگر معامله گری برای بعضی افراد خسته کننده و آزار دهنده است، بهتر است این کار را رها کنند و به سراغ کاری بروند که می خواهند با تمام علاقه آن را انجام دهند. از طرفی اگر به کار معامله گری به صورت ذاتی علاقمند بوده و پتانسیل مثبت آنرا در خود میبینید، بهتر است خود را در آن غرق کنید. اگر ما خود را در آنچه که ما عاشق انجامش هستیم  با تمام وجود غرق کنیم، حتماً در آن کار موفق خواهیم شد .

 

تمرین های ترس که بتوانیم بر آن غلبه کنیم

حلقه قدرت

اول یک دایره را تصور می کنیم که در روی زمین قرار دارد و کشیده شده است و تصور می کنیم که داخل حلقه قدرت آمدیم.

حال تجسم می کنیم داخل حلقه قدرت هستیم و تصور می کنیم در داخل آن یک منبع عظیم از قدرت و ثروت بی نهایت قرار دارد و می تواند ایجاد شود. بعد تصور می کنیم به یک چهارم از آن دایره رنگ مورد علاقه خود را که مثلاً سبز است که یک منبع عظیم از فرصت هایی که رو بروی ما قرار گرفته و به وضوح ما می توانیم آن فرصت ها را ببینیم و شناسایی کنیم و به آرامی که به نفع خودمان است روی آنها عمل کنیم. بعد تصور میک نیم به یک چهارم دیگر از این دایره رنگ دیگری مثلاً آبی می دهیم در این صورت نصف دایره را تمام کردیم و به آن نگاه می کنیم و می بینیم که منابع عظیمی از ثروت در آن قرار دارند و بطور مستمر و مداوم با اراده بالا آن را راهنمای سیستم خود می کنیم. برای یک چهارم دیگر نیز رنگ صورتی را در نظر می گیریم و از آن زاویه که نگاه کنیم قدرت و اراده آهنین در کارها را به این رنگ اختصاص می دهیم و برای یک چهارم دیگر رنگ مثلاً قرمز را اختصاص می دهیم که قدرت شجاعانه است و برمی گردیم به نقطه اول که بودیم.

.حال کار ما تمام شد و حالا در مقابل رنگ سبز قرار داریم دستانمان را باز می کنیم و آن رنگ های سبز را به داخل خودمان داخل حلقه می کشیم و به این ترتیب آن فراوانی رنگ سبز و سود بی انتها را داخل حلقه می آوریم و این کار را تکرار می کنیم تا پر شود از رنگ سبز و نعمت بی انتها که می تواند در داخل مارکت یا  هر کار دیگر وجود داشته باشد. یک چهارم می چرخیم و در مقابل رنگ آبی قرار می گیریم که سرچشمه همه فرصت ها بود. فرصت هایی که می توانیم بر آنها غلبه پیدا کنیم و می توانیم از آنها استفاده مثبت کنیم و رنگ آبی را در داخل آن می آوریم و خودمان و حلقه را از آن اشباع می کنیم.

یک چهارم می چرخیم و در مقابل رنگ صورتی که اراده آهنین بود قرار می گیریم و خود و حلقه را از آن رنگ سیراب می کنیم. یک چهارم می چرخیم و در مقابل رنگ قرمزکه قدرت شجاعانه است قرار می گیریم و خود و حلقه را از آن سیراب می کنیم.

بعد می بینیم که در نقطه اول قرار داریم که شروع کرده بودیم و نعمت های بی انتها را می بینیم.  بعد تجسم می کنیم یک حلقه با رنگ طلایی بالای سر ما قرار گرفته است که این حلقه نماد شخصیت و سطح بالای خودمان است و آن چیزی است که ما را به خدای اصلی وصل می کند و آن راهنمایی است که با ما به دنیا آمده و ضامن خوشبختی و سعادت ماست و این حلقه طلایی را تجسم کنید می بینید که ما رها نیستیم و به خاطر می آوریم که مارکت هم جزیی از این جهان هستی است. بعد با دستانمان آن حلقه طلایی را پایین می کشیم و آن را وارد حلقه و بدن خود می کنیم. به این ترتیب با آن یکی می شویم و بعد با یک حرکت تمام قدرت های حلقه را می کشیم به طرف خود و نمی گذاریم از آن در برود. بعد تصور می کنیم آن حلقه قدرت به صورت عمودی در آمده و کوچک و کوچک تر می شود آنقدر که به صورت یک حلقه درخشان و نورانی در می آید و ما آن را داخل انگشتمان می کنیم و این حلقه را با خود حمل می کنیم. هر روزی که می خواهیم ترید کنیم قبل از شروع معامله گری تجسم می کنیم که دوباره آن باز شده است و دور ما را گرفته و در محل معامله گری ما به ما قدرت هایی را که لازم داریم را می دهد و ما در مرکز آن حلقه قرار داریم.

 

تمرینات

 اولین تمرین، تمرین حلقه قدرت بود که خانم روس از آن استفاده می کند.

کلاً چندین تکنیک خوب هست که ضمیر ناخودآگاه ما را برنامه ریزی می کند. یکی از آنها استفاده از هنر تجسم است که می گفت چهار رنگ را می بینیم و آن رنگ ها نشانه فراوانی در نعمت هستند. یکی قدرت و اراده هست و چیزهایی هست که ما به آنها احتیاج داریم برای معامله گری موفق و تجسم میکنیم در داخل خودمان و این به مرور جایگزین چیزهای منفی می شود.

در بخش بعد خانم روس از تکنیک تلقین استفاده می کند و می گوید یک لیستی تهیه کنید از هر چیزی که شما را در زمان معامله گری که ناشی از ترس هست و باعث می شود شما عکس العمل هایی نشان بدهید.

 

پس یک لیست سیاه تهیه می کنید از عناصری که شما احساس می کنید از ترس است. مثلاً من ترید را زود بستم و یا در حالی که ضرر بودم به تریدم اضافه کردم به خاطر اینکه داشتم می رفتم به جنگ مارکت و بعد یک لیست هم تهیه کنید از از ضد اینها که چه کار باید بکنید کهدرست باشد در زمان معامله گری بعد بنشینید و فکر کنید که چه اعتقداتی باید در داخل ذهن خود نگه دارید که با کمک آنها قوت قلب داشته باشید که کار صحیح را انجام دهید مثلا در قسمت یک ترید را زود بستم و در قسمت دو این کار از روی ترس بود و در قسمت سه اینکه من نباید از آن بترسم و باید اعتقاد داشته باشم که هدف من  بزرگتر است که و دستکاری من در آن باعث اشکال در هدف من می شود پس لیست در می آد که من باید شجاع باشم من باید اطمینان به نفس داشته باشم من باید رشد پیدا کنم .

لیست چیزهای مثبت را باید برنامه ریزی کنیم و به خودمان تلقین کنیم و این طور باید گفته شود که در زمان حال باشد که همین الام ان صفت را دارید مثلا من آدم شجاعی هستم و من به سیستم وفادارم و موبه مو آن را اجرا میکنم من دست به هدف هایم نمی زنم.

تمام این تلقینات را روی کاغذ بنویسید و هر رو زآنها را تکرار کنید و یا ضبط کنید و روزی چندین مرتبه به صدای خودمان گوش دهیم و اجازه دهیم که آنها قسمتی از ما شوند و به انها عمل کنیم و با تفکر و احساس مداوم اجازه دهیم بخشی از وجود ما شوند

 

 

یک لیست تهیه کنید :

1- ضرر جزیی از هزینه معامله گری است مثل هر شغل دیگری مثل آب و برق و… ضرر هایی که کردیم جزء هزینه بیزینس است که باید قبول کنیم.

2- چون من ضرر هایم را محدود می کنم بنابر این حسابم در برابر هر حادثه ای محافظت می شود و این چیزی نیست که من از آن بترسم.

3-  من شجاعت اینکه هر کاری را بخواهم انجام بدهو تا در معامله گری موفق باشم را دارم.

4- ترید من یک قسمت کوچک از کل ترید هایی هست که روزانه یا سالانه انجام می دهم و جواب آن مهم نیست که چگونه می شود.

5- من تمرکزم را در زمان حال نگه می دارم و این لحظه و زمان حال هست که قدرت را به من می دهد.

6- پتانسیل سود دهی برای من بیشتر از ضرر است پس بنابراین می ارزد که من بخواهم ریسک کنم.

7- تردینگ در مورد تمرکز پول است و ربطی به زنده ماندن من ندارد.

8- معامله گری یک وسیله برای پول درآوردن من است.

9- من می توانم با هر ترید بهتر و بهتر شوم و درآمد زیادی از آن کسب کنم.

10- آینده معامله گری من بسیار درخشان است

 

 

 

ارتباط با پشتیبانی