فصل پنجم: غرور

روس می گوید معامله گری چیزی نیست در ارتباط با من و یا شما. معاملات یک واکنش بزرگ هست به انواع تریدها که سرمایه داران و خبرهای اقتصادی می دهند و لذا کارش در ارتباط هست با زمان که قیمت، حجم و تعادل قیمت و ما وظیفه داریم آن ها را مشاهده کنیم و ببینیم چه فرصت هایی به دست می آید تا از آنها استفاده کنیم.

 

لذا هیچ چیزی در ارتباط با شخصیت ما در آن نیست که بخواهیم روی آن سرمایه گذاری کنیم. زمانی که می آییم شخصیت خودمان را دخیل می کنیم در معاملات یا هر کار دیگری، یک اشتباه بزرگ مرتکب شده ایم. اولین اشتباه این است که ما تمرکز کردیم روی چیزی که ربطی به ماهیت کار ندارد. یعنی شخصیت ما. حالا بخواهیم وارد معاملات کنیم هیچ تاثیری روی معاملات نمی تواند بگذارد چون مارکت روند خودش را دارد و سیستم ما هم همه چیزش مشخص است. پس جایی برای شخصیت ما وجود ندارد. دوم اینکه وقتی ما خودمان را قاطی می کنیم ناخودآگاه دیدها کدر می شود و شفافیت آن از بین می رود و مقدار زیادی از اطلاعات مفید را نمی توانیم دقیق بگیریم و ناخواسته رد می کنیم. برای اینکه شخصیت خودمان را نگه داریم و تصویری که از خودمان وارد معامله کردیم را حفظ کنیم، واقعیت ها را انکار می کنیم.

 

لذا بایستی شخصیت خود را از داخل معامله گری بیرون بکشیم. زمانی که ما شخصیت خود را وارد هر معامله ای کنیم، شانس پیروزی ما خیلی کمتر از شانس شکست ما خواهد بود. مثلاً قرار است که ما برویم در حضور یک شخصیت صحبت کنیم.

 

لازم است که انرژی فکری خود را روی پیغامی که به بقیه می خواهیم بدهیم بگذاریم، نه اینکه بقیه راجع به ما چگونه فکر می کنند. به محض اینکه بقیه تمرکز خودمان را روی شخصیتمان گذاشتیم، آن نکته هایی را که می خواهیم بگوییم راجع به بقیه و به آن ها یاد بدهیم، از دست می رود و کیفیت سخنان ما کم می شود و لذا وقتی نتوانیم خوب صحبت کنیم، در واقع کار خوبی انجام نداده ایم و از چشم بقیه هم می افتیم. برای ورزش هم همین است.

 

مثلاً ورزشکار حرفه ای تمام تفکر خودش را می گذارد روی اینکه چیزهایی که خوب یاد گرفته را به نحو احسن انجام بدهد، نه اینکه تمرکزش را روی خودش بگذارد.

به محض اینکه تمرکزش را روی خودش گذاشت، مهارتش کم می شود و شانس آنکه نتواند قهرمان بشود بالا می رود. مشکل غرور این است که آن شخصیت کاذب، ما را وصل می کند به آن موقعیتی که می خواهیم رویش کار کنیم، به جای اینکه به ما تمرکز بدهد که بهترین کاری که از دستمان بر می آید انجام بدهیم. لذا زمانی که یک معامله گر که شخصیت خودش را وارد معامله می کند دو اشتباه مهم انجام داده است. از یک طرف پولش را از دست داده و از طرف دیگر اعتماد به نفسش را از دست می دهد.

trading min Copy - فصل پنجم: غرور

نخوت (غرور بیش از حد)

حالت —- یک معامله گر وقتی علائم این را از خودش بروز می دهد که وقتی وارد یک مارکت شده است یک دست بالایی دارد و حالا می تواند ایده خودش را به مارکت اعمال کند. او با اطمینان بسیار بالا به نتیجه ترید قابلیت معامله گریش اطمینان دارد و با این اعتماد بیش از حد خودش را در معرض اشتباه و ریسکی قرار می دهد که اگر مارکت ضد آن عمل کند لذا فرد قفل می شود به آن پوزیشن و ایده اش و قابلیت انعطافش را از دست می دهد. او ممکن است یک داستانی برای خودش سر هم کرده باشد یا داستان خودش را خودش هم باور کرده باشد. او ممکن است یک داستانی برای خودش سر هم کرده باشد یا داستان خودش را خودش هم باور کرده باشد. او آنقدر نسبت به داستان خودش اطمینان دارد که به خودش زحمت نمی دهد که حد ضرر تعیین کند. او آنقدر نسبت به آنالیز تکنیکالش اطمینان دارد که می خواهد به حجم تریدش اضافه کند و از ترید بیرون می رود. او ممکن است سیگنال ورودش را از دست داده باشد و با تأخیر دنبال قیمت می رود و وارد می شود. برای اینکه آنقدر اطمینان دارد که مارکت به سمتی می رود که او می خواسته و نسبت به پوزیشنی که باز کرده و می خواهد به سود دهی برسد یک علائمی که مارکت به آن می گوید در حال تغییر و افت است را نادیده می گیرد. لذا این چیزهایی که او به آن معتقد است چیزی نیست که مارکت به او نشان می دهد و مارکت هر لحظه دارد عوض می شود و او همینطور ثابت مانده است.

یک معامله گر متکبر

یک مثال: — یک انسانی است که منحنی افزایش پول آن به صورت تصاعد هندسی رشد می کرد و خیلی خوشحال و مغرور شده بود از این امر و فکر می کرد که یک دست طلائی دارد که به هر چیز دست می زند به پول تبدیل می شود و مردم هم پول های زیادتری می آوردند و به گروه او اضافه می کردند.

 

بعد می دانست تا یک حدی می تواند تحمل فشار مالی تحمل کند و وقتی حجم معاملات بالا می رود نمی تواند آن فشار را تحمل کند. لذا از قبول پول بیشتر و مشتری بیشتر ممانعت می کرد. ولی روزنامه ها مقاله راجع به او می نوشتند و از او تعریف می کردند و او که این ها را می خواند کم کم باور کرد که یک قهرمان شکست ناپذیر است. قبلاً می دانست که برنده است در مارکت ولی الان او یک برنده سوپر و غیرقابل تردید است.

 

بعد او تصمیم می گیرد به مسافرت برود دو الی سه هفته به یک جزیره خیلی دور و چون تلفنش کار نمی کرده او به این خیال بوده سرمایه اش رشد خواهد کرد. ولی وقتی بر می گردد می بیند که رویه مارکت عوض شده و مقدار زیادی ضرر داده. او شروع می کند به تنظیم پوزیشن هایش و دوباره ضرر می دهد و کل سرمایه خود را از دست می دهد و کلیه اشتباهاتی که بعد از آن انجام می دهد بیشتر و بیشتر می شود. بر خلاف قبل هر کاری که انجام می داد و درست از آب در می آمد، الان هر کاری انجام می دهد منجر به ضرر می گردد و آن شخص هنوز در غرور است و با زندگی قبلی خودش زندگی می کند و نمی تواند تصمیم بگیرد.

بعد تصمیم می گیرد با پول مردم ترید نکند و با پول خودش کار کند و چون مارکت با این شکست درس خوبی به او داده بود، غرورش را از او گرفته بود، دو مرتبه بر می گردد و شروع می کند و دوباره موفق می شود. او اگر غرورش را از دست نمی داد نمی توانست دوباره موفق شود. چون غرور می توانست دوباره به او برگردد و باعث شکست او شود. اگر آدم به خاطر غرور و شخصیتش بخواهد ترید کند از این به بعد موفق نمی شود.

غرور محافظ شخصیت کاذب

وقتی یک معامله گر شروع می کند به شخصیت خودش تردید نشان بدهد، اطمینان خودش را از دست می دهد و یا شک می کند به اعتماد به نفس خودش، او به صورت وفور در خودش احساس می کند که این کمبود و اینکه شخصیت خوب خودش را ثابت کند، جبران کند. لذا در معاملات هم، موفقیت در معاملات هم معیاری می بیند از ارزش شخصی خودش و تردید نسبت به خودش و شخصیت خودش.

ریشه اش بر می گردد به گذشته و یا تریدهایی که قبلا انجام داده است. به طور معمول معامله گری که سعی می کند از طریق معامله گری شخصیت خودش را برتر نشان بدهد، در گذشته سابقه کمبود شخصیت در خودش داشته، لذا الان از معامله گری استفاده می کند به عنوان یک وسیله که ثابت کند شخص با ارزشی است برای دیگران و برای خودش.

متأسفانه اگر این معامله گر حتی برای مدتی در کارش موفق باشد، زمانیکه وارد مارکتی بشود که مساعد نیست، دوباره این معامله گر شروع می کند به پرسش کردن و زیر سوال بردن شخصیت و اعتبار خود و ارزش شخصیتش در مقابل خودش خدشه دار می شود. از یک طرف اعتماد به نفس را از دست می دهد و از طرف دیگر معامله گریش خوب نخواهد بود. لذا قراردادن شخصیت و ارزش و اعتبار ما با معامله گری یک اشتباه هولناک است.

این اشتباه بزرگی است که ما بخواهیم به خودمان از طریق معامله گری ثابت کنیم که انسان با ارزشی هستیم.

 

معامله گر در این حالت می تواند خودش را به آب و آتش بزند که شخصیتش را بالا ببرد. لذا به ریسک توجه نمی کند و از ترید با ضرر کوچک خارج نمی شود. لذا چون کل ماهیت معاملات بر اساس احتمالات ریاضی است و 100% نیست و اگر ما با این احتمالات آشنا بشویم هیچ معقول نیست که ما شخصیت خودمان را درگیر یک چیزی کنیم که از لحاظ احتمالی ممکن است برنده یا بازنده باشیم. اینکه چند موفقیت به دست می آوریم و فکر می کنیم شخصیت مهمی شدیم و به قول خودمان استاد شدیم و یا می بازیم و فرد بی اهمیتی شدیم، نشان دهنده این است که شخصیتمان را وارد معادلات بازار کرده ایم.

 

بیشتر بخوانید:  فصل هفتم: گناه ناشکیبایی و بی صبری

نیاز به یک دید مثبت با اعتماد به جای غرور

معامله گر مغرور اعتماد به نفس خودش را بر مبنای واقعیات بنا نکرده، برای آنکه می خواهد راه کوتاه و سریع را برود که برگردد و شخصیت خودش را تأمین کند. لذا حجم تریدهایش بالا است و خودش را هم به اصطلاح باد می کند تا خودش را بالا ببرد و به اصطلاح آن داستان هایی که راجع به خودش گفته باور دارد. این شخصیت، یک شخصیت مغرور است.

 

از طرف دیگر، طیف مخالفش، معامله گری هست که ناامن به خودش است. این معامله گر خودش را نمی تواند در معرض ریسک و ترید قرار بدهد به علت شکی که به قابلیت هایش دارد و نمی تواند ترید انجام بدهد. نه آن معامله گر مغرور و نه این معامله گر که اعتماد به نفس ندارد هیچکدام از این ها معامله گر مطمئن و قوی نیستند. یک معامله گر قوی، معامله گری است که با دید مثبت وارد می شود و نمی گذارد غرور در او راهی پیدا کند.

 

یک معامله گر با تجربه می داند که چه کاری انجام بدهد و چگونه انجام بدهد. او با دید مثبت وارد می شود و انتظاراتش که احتمالی است به او اجازه می دهد که در مسیر سود قرار بگیرد و در مدت زمان طولانی او اجازه می دهد که هر تریدی به ثمر برسد. حالا هر چند ممکن است جواب آن مثبت نباشد.

 

او ضرر کوچک را قبول می کند و به خود و سیستمش اطمینان دارد. یک معامله گر موفق و با شخصیت مثبت و غیرمنفی، انتظارات مفیدی از مارکت دارد و می داند که در نهایت موفق می شود و انتظارات به ثمر خواهد رسید. اگر به خاطر بیاورید دو احساس قوی در معامله گری ترس بود و طمع. معامله گری که می ترسد از ضرر، برای خودش ضرر ایجاد می کند و معامله گری که علاقه مند است که برنده باشد و طمع بیش از حد ندارد و فقط علاقه دارد، در طول زمان یاد می گیرد و برنده می شود . برای اینکه برای مثبت بودن و برنده بودن برنامه ریزی کرده است.

هر فکر غالبی می تواند مارا به همان سمت بکشاند و این که ما چه چیزی در مورد معامله گری فکر می کنیم، روی اراده و هدف ما تاثیر می گذارد. اول باید افکار عوض بشوند که اگر این کار صورت بگیرد، اگر ما در مارکت هستیم باید فکر ما در مورد ثروت باشد نه در مورد فقر. لذا بایستی ما اطمینان نفس خود را زیاد کنیم نه غرور که کاری نمی کند و اینکه یک تصویر و آینده مثبت در ذهن خود داشته باشیم.

بازنده ها اجازه می دهند که بازنده شوند ولی برنده ها این اجازه را می دهند که برنده بمانند. یعنی برنده شدن را برای خودشان می سازند. پس روی برنده بودن خودشان کار می کنند. بازنده ها فکر می کنند که همه چیز درست می شود و اجازه می دهند که غرور و چیزهای کاذب آنها را به شکست بکشاند. اینجا طرز تفکر بازنده ها و برنده ها را می گوییم. برنده ها با اشتیاقی که دارند به حرکت در می آیند. آنها یک تصویر واضحی دارند از چیزی که می خواهند و به طور مستمر به سمت آن تصویری حرکت می کنند و تلاش می کنند. بازنده ها در عوض به صورت یک لشگر شکست خورده تحت تاثیر غلبه ترس، از کار افتاده اند و علاقه ای برای انجام کار ندارند.

 

آنها شاید واقعیت را بخواهند ولی چون روی ترس تمرکز کرده اند، ترس هست که در آنها رشد می کند و آنها را از پای در می آورد. افرادی که دچار ترس هستند به خودشان می گویند که نمی توانند؛ من نمی خواهم و من نمی توانم این را تحمل کنم. افرادی که طرز تفکرشان مثبت است می گویند که من می خواهم این چیز را، من می توانم، من انتخاب می کنم که برنده باشم، و همین طور هم می شود برای آنها.

 

تصویر شخصی

تصویر شخصی که ما از خودمان می سازیم این طور کار می کند، مثل یک ترموستات می ماند که رفتارهای ما از آن نشأت می گیرد و به آن ربط دارد.

این تصویر ذهنی که ما از خود می سازیم در چه حدی است که ما خودمان را در آن میبینیم؟ به طور اتوماتیک رفتارهای ما تنظیم می شود که مارا نگه می دارد.

مثلاً من یک فروشنده هستیم که سالی 75 هزار دلار درآمد خواهم داشت، چه تلاش شدید کنم و چه تلاش کم، درآمد من تغییر نمی کند و طوری خودم را تنظیم می کنم که به درآمد 75 هزار دلار برسم. یک معامله گری که یک حد برای خودش تعیین می کند می گوید که موفقیت من اینجاست! خودش را بالاتر نمی برد و کمتر هم نخواهد بود و این عکس سلفی به طور اتوماتیک کار می کند و همه کارهای مربوط به امور زندگی ما را که برای آن تصویری داریم به آن سمت می برد.

مثلاً ممکن است یکی بگوید که من یک آشپز خوب هستم و یکی ممکن است بگوید که من یک قهرمان خوب هستم. یکی می گوید من رفتارم با آدمها خوب هست و یکی می گوید من در ریاضی قوی هستم. یکی می گوید من از جمع می ترسم.

یکی می گوید من با مادرم مهربان هستم. اینها نمونه ای است که ما از خودمان ساخته ایم و قبول می کنیم و به خودمان تلقین می کنیم. در طول روز این رفتارها از ما سر می زند. همانطور که خودمان، خودمان را می بینیم. معامله گرها هم تصویر مختلفی دارند از رفتارهایشان وقتی وارد معامله گری می شوند. مثلاً یک معامله گری به خودش بگوید من مارکت را به خوبی آنالیز می کنم، یکی می گوید من آن را اسکالپ می کنم، یکی می گوید من تحمل ضرر را نمی توانم داشته باشم. یکی می گوید من زود ترید را می بندم. اینها تصویرهای مختلفی هست که معامله گرها از خودشان دارند.

حالا ما یک اشتباهی را انجام می دهیم و سر خودمان فریاد می زنیم که من دیگر این اشتباه را انجام نخواهم داد و یا به فردی قول می دهیم که من دیگر این اشتباه را تکرار نخواهم کرد. به جای اینکه درس بگیریم اشتباهمان را تکرار می کنیم.

علت آن چیست؟ زیرا تصویر ذهنی ما نسبت به خودمان چیزی است که عمل رفتار خودمان را ساختیم و تا زمانی که این تصویر در ذهن ماست این رفتارها غیرقابل اجتناب خواهد بود. پس اگر می خواهیم این ها عوض شود، باید برویم آن تصویری را که از آن رفتار برای خودمان ساختیم عوض کنیم و با افکار جدیدی روی آن را بپوشانیم و آن را حذف کنیم. آن تصویر ذهنی ما که به ما آن ایده ای را می دهد که این درست است و این غلط است، وقتی عوض بشود رفتار ما هم عوض می شود. لذا وقتی که دقت می کنیم در رفتارها و صفاتی که از ما بروز داده می شود و همچنین چیزهایی که بقیه راجع به ما می گویند که همین لیستی بود که دیگران می گویند. مثلاً چه پدر مهربانی، چه آدم وقت شناسی، یک سری چیزهای مثبت است و یک سری چیزها منفی که داخل لیست قرار دارد که من می توانم آن ها را انجام بدهم یا ندهم و این صفات به شما گفته می شود و یا خودت به خودت می گویی به مرور شما اینها را قبول می کنی به عنوان شخصیت خودت و اینها می شوند جزئی از نفس ما. این نفس و یا شخصیت وقتی جزء ماهیت وجودی ما شد، ما احساس می کنیم باید به آن بچسبیم.

چون آن جزئی از وجود ماست و نمی خواهیم آن را عوض کنیم و از آن کنده شویم. صفات منفی هم جزء شخصیت انسان ها می شود. حتی نمی خواهند آن منفی ها را تغییر بدهند و گاهی با افتخار از آن صحبت می کنند چون قسمتی از شخصیت آن ها شده است. واقعیت این است که این شخصیت ها و این برداشت هایی که ما داریم کاملاً قابل تغییر است و می تواند  سطح رفتار و شخصیت ما بالاتر برود مانند کامپیوتر که سیستم عامل آن را عوض می کنیم سرعت آن افزایش می یابد. ما می توانیم از خودمان یک تعریف جدید بسازیم. 

 

بایستی فکر کنیم چه چیز بالاتری از خودمان می خواهیم و  آن را در خودمان بگنجانیم تا جهان هم به آن پاسخ دهد.

نیاز به یک دید مثبت با اعتماد به جای غرور

آلبرت اینیشتین می گوید هر چیزی که قابل شمارش باشد به حساب نمی آید و هر چیزی که به حساب آمده قابل شمارش نیست. ضرب المثل دیگری را می آورد که می گوید اولین اصلی که باید یاد بگیری این است که خودت، خودت را گول نزنی. برای اینکه ما در گول زدن هر فردی اول شخصی را که گول میزنیم خودمان هستیم.

 

ما آسانترین فردی هستیم که می توانیم خودمان را فریب دهیم. در اینجا می گویند شما تمام همت و وقت خودت را می گذاری برای اینکه تصویر ذهنی خودت را بهبود ببخشی با رفتارت و کارهایت و آنها را بزرگ کنی. بعد دیگر نمی توانی با دید بسیار شفاف و باز به مشاهده مارکت بپردازی. در معاملات شما نیاز داری به یک فکر بسیار باز و شفاف که بتواند به صورت خیلی شفاف احتمالات را بسنجد. چون همه چیز از احتمالات می آید و 100% نیست و با سنجیدن احتمالات است که شانس برنده شدن را داریم و ریسک معقولی را روی آن سهم انجام می دهیم.

 

بیشتر بخوانید:  فصل چهارم: غلبه بر گناه بی نقصی

این شفافیت بسیار مهم است که ما باید همیشه آن را داشته باشیم. لذا چون ما اصولاً به صورت تاریخی خواستیم خودمان را محافظت کنیم، همیشه خطر را زمانی که در جنگل ها بودیم و حالت متمدنی نداشتیم و به صورت قریب الوقوع خطر را می دیدیم. همیشه می خواستیم جلوی احساس درونی را بگیریم و مطمئن باشیم که در امن و امان هستیم و آن آمده در ژن ها و همچنین در فرهنگ و روابط زندگی مدرن ما داخل شده و حال که به سمت معامله گری که احتمالات، خیلی زیاد کار نمی کند بر خلاف شغل های دیگر که شما هر کاه یک حقوق ثابتی می گیری و 100% است و حقوقت این طور نیست که یک ماه حقوق بگیری و ماه دیگر نگیری و همیشه به یک حقوق ثابت می توانی اتکا کنی، این طرز فکر نیز که ما نمی خواهیم خطر را بپذیریم در ما نهادینه شده است. ولی اگر می خواهیم موفق بشویم باید به احتمالات جا بدهیم و این پروسه پیچیده که بر اساس احتمالات می چرخد را درک کنیم و هر چه ذهن ما با احساسات نابجا کور و شفاف شده باشد، شانس موفقیت مارا کمتر می کند.

 

 

در ادامه بحث، ضرب المثلی می آورد که ترس یا طمع هر کاری که از دستش بربیاید می کند تا ما آن را باور کنیم و اشاره می کند به اینکه زمانیکه یک معامله گر ذهنش مشغول ترس از اشتباه است و درصدی از ذهنش مشغول طمعی است که دارد که حتماً مارکت در مسیر درست برود و درصد دیگر مشغول غرور است که می خواهد شخصیت خودش را با ترید مخلوط کند و می خواهد آن را با برنده شدن در معاملات بالا ببرد. تمام این احساسات و سرمایه گذاری در ذهنش است و نباید روی آن ها تمرکز کند، چون باعث می شود این فرد جایی برای آسودگی نداشته باشد. باید به مارکت نگاه کند و ببیند چه اتفاقی در مارکت می افتد و تصمیم درست بگیرد. ما به عنوان معامله گر در حال این هستیم که تصمیم درست بگیریم. ابتدا که در حال تصمیم گیری هستیم باید بدانیم با چه استراتژی وارد معاملات شویم و آنها را دنبال کنیم.

یعنی معامله گری —- هست که نیاز به تصمیم گیری دارد و باید دنبال این باشیم که می خواهیم به استراتژی خود ادامه بدهیم یا آن را رها کنیم و یا دنبال استراتژی دیگری باشیم. چون نمی توانیم آن را در آینده حدس بزنیم. با هر سیستمی در هر صورت باید بهترین تصمیم ممکن را بگیریم و به سمت جلو برویم.

 

به خاطر ماهیت معلوم نبودن آینده و ریسک پذیری، لذا در هر تصمیم گیری درصدی از احساسات وارد شده با دلیل، منطق و مدرک.

حالا اگر تصمیم گرفتیم که یک متد را می خواهیم دنبال کنیم، اگر هم ثابت شده باشد، ما یک فکر قوی پشت تصمیم گیری خود نگذاشته ایم که بخواهیم آن را ادامه دهیم. با کوچکترین اشکال که روبرو شویم با یک ترید جدید و یا یک دوره افت، از آن ترید خارج می شویم و یا کل سیستم را رها می کنیم و فراموش می کنیم چگونه دقیق و مو به مو آن مدل استراتژی خود را در مارکت اعمال کنیم و فراموش می کنیم که در این لحظه کار اصلی ما این است که تسهیل کنیم کار اولی را که گرفتیم که یک سیستم را انتخاب کنیم و تست کنیم اما باید ادامه بدهیم و به آینده مارکت امیدوار باشیم.

غرور باعث پوشاندن صدای درون می شود.

دلیل اصلی وجود متدها و سبک های عملی و تحقیقی این است که مطمئن بشویم که ماهیت انسان ها باعث نشود که فکر کنیم چیزی را که نمی دانیم می دانیم و گمراه نشویم و زمانی که حواسمان جمع است که شخصیت خودمان را از کمبودهایی که توی کار داریم حفظ کنیم و یا با غرور ماهیت اعمال ما و مهارت های ما بارها بیش از حد توانایی آن را کسب کرده ایم. این باعث می شود که ما بسته شویم نسبت به دریافت حقایق و نصیحت هایی که درون و بیرون و شهود است.

 

یک شخصی که پخته شده و معامله گر حرفه ای شده است و هر روز با مارکت کار می کند می تواند بسنجد که مارکت چه می گوید و چه حرکاتی را می خواهد انجام بدهد. بعضی ها به او می گویند معامله گر زیرک و بعضی به او  می گویند معامله گری که شهود دارد. خود خانم روس می گوید من هر وقت که خواب می بینم که مارکت به چه سمتی می رود، همان اتفاق می افتد. ولی به هر صورت قبلاً بحث شهود را کردیم که وجود دارد. ممکن است 30 یا 40 درصد درست باشد ولی ممکن نیست.

 

خانم روس می گوید من هر شب خواب نمی بینم که بتوانم مارکت را پیش بینی کنم. اشکالش این است که هر روز نیست و بدین صورت همین صدای درون که هر روز می گوید یا شواهد بیرونی که می گوید و می خواهد به ما یاد بدهد. آدم مغرور نمی خواهد یاد بگیرد چون با غرورش اگر حس کند یا نشان بدهد که چیزی را یاد ندارد، برایش یک نقطه ضعف تلقی می شود و غرورش صدمه می خورد. برای همین همیشه بایستی اظهار نظر کند و نشاند بدهد که همه چیز را یاد دارد. هر چند که چیز زیادی را یاد نداشته باشد در آن زمینه. لذا گفتن نمی دانم برای آدم مغرور بسیار سخت است.

 

یکی از اشتباهات فاحشی که شخص مغرور می تواند دچار بشود و روانشناسانی که معامله گرها را زیر نظر داشته و مشاهده کردند، پدیده ای است که خانم روس به آن می پردازد به اسم انزجار و بیزاری از ضرر، مثل خطای چشم که اشتباه می بیند.

انزجار از ضرر

losses forex trading - فصل پنجم: غرور

خطای ذهن انزجار از ضرر که خطای معروف روانشناسان که کارهای مالی می کنند این است که فرد که دچار این حالت می شود، به خاطر طمع و یا غرور مثلاً به ضرر و سود اهمیت مساوی نمی دهد که از هر دو قسمت خوشحال شود یا ناراحت. فرد سعی می کند که از سود خوشحالی بیشتر داشته باشد تا از ضرر ناراحت بشود. این باعث می شود که به فردی بگوید که سهامت را بفروش تا ماشین بخری.

آن سهامی که توی سود است را با سود کم می فروشد و آن سهامی که ضرر دارد را نگه می دارد و همین طور این اتفاق می افتد برای هر تصمیم گیری و سعی می کند که با سودهای کم بیاید بیرون که رضایت پیدا کند. یعنی دفعات سود برایش مهم است، نه مقدار. ولی وقتی به ضرر می رسد، برای اینکه نخواهد قبول کند آن را نگه می دارد و آن گونه است که سودها رشد پیدا نمی کنند و ضررها هستند که رشد می کنند. معامله گرها اغلب با این حالت خطای دیدی که دارند باعث می شود برای اطمینان حاصل کردن از یک سود همان را ببندند و و اجازه ندهند که ترید بازشان رشد کند. در عوض تریدی که در ضرر است و می تواند افزایش پیدا کند را نمی فروشند تا ضرر قطع شود و از ضرر جلوگیری کنند و به این ترتیب راه برای افزایش آن بالا است.

همین پدیده روانشناسی یا خطای دید را در قماربازها هم مشاهده کرده که وقتی وارد قماربازی می شوند اجازه می دهند با افزایش حجم قمارهایشان ضررهایشان بیشتر شود. در صورتی که وقتی مقادیر کمی می برند راضی هستند.

در صورتی که اگر در  آخر روز 50-50 هم ببریم و ببازیم اگر حد ضررهایمان کمتر از حد بازنده ها باشد برنده در می آییم ولی اگر که به ضررها اجازه رشد داده و به منفعت ها اجازه رشد ندهیم و اگر 50-50 هم شانس برنده شدن را نداشته باشیم باز هم بازنده می شویم. از نظر میزان پول مانده، پول های زیادی را در ضررها داده ایم که مساوی می شود ولی از نظر آمار، ضررها در مقابل ضررهای بزرگ مقدارشان کم می شود.

در صورتی که اگر در  آخر روز 50-50 هم ببریم و ببازیم اگر حد ضررهایمان کمتر از حد بازنده ها باشد برنده در می آییم ولی اگر که به ضررها اجازه رشد داده و به منفعت ها اجازه رشد ندهیم و اگر 50-50 هم شانس برنده شدن را نداشته باشیم باز هم بازنده می شویم. از نظر میزان پول مانده، پول های زیادی را در ضررها داده ایم که مساوی می شود ولی از نظر آمار، ضررها در مقابل ضررهای بزرگ مقدارشان کم می شود.

حق مالکیت

حق مالکیت همزاد پدیده انزجار از ضرر است.

یعنی وقتی ما یک چیزی را به دست می آوریم یا صاحب آن می شویم فکر می کنیم به خاطر اینکه آن پیش ماست ارزش آن رفته بالا، مثل سهامی که می خریم و فکر می کنیم آن سهام را چون ما خریدیم و انتخابش کردیم و چون مال ماست جزئی از ماست باید خوب باشد و حتماً با ارزش می شود.

برای همین خیلی وقتها سمپل های مجانی را برای همین یک مدت می دهند دست ما، وقتی که دست ما بود خوشمان می آید و نمی خواهیم پس بدهیم. پس مجبور می شویم بخریم. این یکی از حقه هایی است که با فروشنده ها برای اینکه جنس شان را به ما بدهند که احساس مالکیت می کنیم.

این پدیده شبیه همان پدیده انزجار از ضرر است. همانطور که ما خیلی بدمان می آید که ضرر بدهیم و انزجار داریم و دوست نداریم چیزی را که داریم از دست بدهیم، از دست دادن آن چیز مثل ضرر می باشد.

لذا هر دوی این پدیده های انزجار از ضرر و همچنین حق مالکیت، روی این پدیده مشترک کار می کنند در ما که ما چیزی را که در حال سقوط و بی ارزش است را نمی خواهیم از آن دل بکنیم. چون یک چیزی به ضرر رسیده و یا با ما بوده و حال که به ضرر افتاده نمی خواهیم از آن دل بکنیم و بفروشیم و از آن رد بشویم. لذا فردی که صاحب چیزی شد و یک مدت احساس می کند که خیلی روی آن زحمت کشیده و نگه داشته و حالا حیف است که از دست بدهد آن چیز را و نیمه کاره پروژه خود را رها کند.

خانم روس مثالی می زند از جنگ ویتنام که می گوید جنگی بود که آمریکا در آن بازنده بود ولی سالها ادامه داد، برای اینکه سران کار می گفتند که به اندازه کافی روی آن وقت گذاشته ایم و خیلی زحمت کشیده ایم و روی آن سرمایه گذاری کرده ایم و این باید به نتیجه برسد و می گفتند آن زمان ما به اندازه کافی ضرر دادیم که نخواهیم آن را نصفه رها کنیم و این منطقشان بود، ولی در عمل، زمامداران آن زمان ضرر کشور را زیادتر و زیادتر کردند با تصمیمی که توی ضرر ماندند.

این اتفاق برای معامله گرها و قمارباز ها می افتد، مثل اینکه مارکت نشان می دهد تصمیم ما در آن قسمت بد بوده و درست نیست و دنبال ضرر است. چه بخواهیم نفروشیمش و چه بخواهیم به حجم آن اضافه کنیم، هر دو حکایت از ریشه همین دارد که ما گفتیم که سرمایه گذاری کردیم روی آن و حال خطای دید ما نسبت به انزجار از ضرر و حق مالکیت باعث می شود از واقعیت ها چشم پوشی کنیم.

اطمینان بیش از حد

اطمینان بیش از حد چشم ما را نسبت به واقعیات می بندد. برای اینکه ما نگاه می کنیم به گذشته و می گوییم که مثل گذشته همه چیز را می دانیم و می گوییم چون گذشته را می دانیم، پس آینده را صد در صد می دانیم و قابل پیش بینی و صد در صد دست ما است و آینده چیزی نیست جز تکرار گذشته. لذا با آنالیز بیش از حد گذشته و با اطمینان بیش از حد آن را روی آینده اطلاق می کنیم و این اطمینان بیش از حد هست که باعث می شود که شواهد و آن چیزهایی که مارکت به ما نشان می دهد و پیش بینی ما اشتباه از آب درآمده را نادیده بگیریم.

 

بیشتر بخوانید:  فصل دوم: طمع

مثال بارز آن تکنیکال آنالیست است که با اطمینان بیش از حد پیش بینی می کردند که سال 2000 سالی است که قبل از سقوط مارکت دات کام اتفاق بیفتد که شرکت های اینترنتی ارزش خود را به طور کامل از دست دادند و یا 90 درصد سهام افت کرد قبل از این شکست 8000 مقاله منتشر شده بود و مصاحبه از آنالیست ها که قریب بیشتر از 70-80 درصد آنالیست ها می گفتند که سهام می خواهد بالا برود و فقط 30 درصد می گفتند که امکان مارکت وجود دارد. در صورتیکه مارکت به شدت سقوط کرد این آنالیست ها 70=80 درصد به خاطر اطمینان بیش از احد، پیش بینی شان غلط از آب درآمد قبل از شرکت مارکت.

عدم اطمینان خاطر

بر خلاف اطمینان بیش از حد است. اطمینان بیش از حد هم می تواند بر اساس غرور دید کدر بدهد، عدم اطمینان خاطر روی دیگر سکه است که از آن ناشی می شود. یعنی ما به اندازه کافی به خودمان، مشاهدات، تجربیات و سیستم ها و تفسیرات ما اطمینان نداریم.

لذا خطرناک است که ما از تجربیات مفید خودمان و علم خودمان استفاده کنیم در جهت صحیح و اطمینان نداریم روی چیزی که ممکن است درست هم از آب در بیاید.

ذهن باز

چیزی که یک معامله گر احتیاج دارد برای ورود به مارکت به صورت موفقیت آمیز، یک ذهن باز است.

ما بایستی به سیستم خودمان اطمینان داشته باشیم و مشاهده کنیم چیزی را که مارکت دارد آن لحظه انجام می دهد و مارکت آن چیزی که بر اساس واقعیت ها انجام می دهد تا به تعادل برسد، وقتی این ها را دیدیم تمرکز خود را می گذاریم روی احتمالات و با تکیه بر آن ها که تنها چیزی است که داریم، که بیش از حد برای ما کافی است وارد معاملات می شویم.

لذا معامله گری در مورد شخص ما نیست و ربطی به شخصیت ما ندارد و این ربطی ندارد که ما بخواهیم با نفس و غرور خودمان را نگه داریم و با شخصیت های ما سر و کار داشته باشد. معامله گری فقط و فقط مربوط به ارزیابی احتمالات است که فرصت هایی که می بینیم را بر اساس آن احتمالات به آن واکنش مناسب انجام دهیم.

تمرینات

ما خودمان را ارزیابی می کنیم و با توجه به ژورنال هایمان و نامه ای که داریم و تجربه ای که خودمان، خودمان را بهتر می شناسیم و با ارزیابی خودمان را نگاه می کنیم که ایراد ما چه چیزی است و با سوال کردن از خود مثل:

  • آیا احساس می کنید اعتماد شخصی شما بالا و پایین می رود در ضمن معاملات یعنی کم و زیاد می شود با میزان سود یا ضررتان و 1-یا ثابت می ماند؟
  • آیا هرگز کاری انجام داده اید که ثابت کنید شما یک معامله گر قابلی هستید؟
  • 2-آیا در مورد تریدهای موفقیتتان با دیگران صحبت می کنید و به آنها فخر می فروشید و از آنها در برابر دیگران تعریف می کنید؟
  • 3-آیا تریدهایی که ضرر کردید را از دیگران مخفی می کنید؟
  • 4-آیا شما در مورد تریدهایتان داستان های غیرواقعی تعریف می کنید تا آنها را تحت تاثیر قرار بدهید؟
  • 5-آیا شما نگران هستید که در مورد شما به عنوان یک معامله گر چه فکری می کنند؟

این سوالات کلیدی به ما کمک می کند که آیا شخصیت ما وارد معامله گری شده و یا ثابت است و یا وابسته است. بعد باید یک ارزیابی واقعی کنیم از معاملات و سوالات و اگر تریدی را وارد شخصیت خود کردیم و در این صورت به خود جایزه و دلگرمی بدهیم و اگر می بینیم که به صرفه و سود معامله گری ما نیست، باید ببینیم که ریشه آن در کجاست که فردا و پس فردا دوباره تکرار نشود و به خودمان بگوییم که این چیزی نیست که من می خواهم و من خیلی بهتر از این باید باشم. لذا سرکوب نکنید و خودتان را تشویق کنید که من خیلی بهتر از این می توانم باشم و این اشتباه از من بر نخواهد آمد دوباره و در مورد معامله گری خودتان را تشویق کنید و تمرکز خودتان را بیشتر و بیشتر کنید که موفقیتتان بالا و بالاتر برود و اعتقادات درست هست که در هر فصل می گویند باید جایگزین غلط ها بشود و برای اینکه غرور را بگیریم باید بگوییم این لیست اعتقادات درست است که می تواند در ضمیر ناخودآگاه ما جایگزین شود و مارا درمان کند به صورت ریشه ای.

  • 1-من خیلی مهمتر هستم از حرفه معامله گری خودم.
  • 2-من خودم را قبول دارم همانطور که هستم.
  • 3- من خوب هستم و برایم اهمیتی ندارد که دیگران در مورد من چه فکری می کنند و می دانم که من خوب هستم و فکر و آرزوهای خودم را به صورتی که درست است اعمال می کنم در زندگی خودم.
  • 4- من می توانم از معاملات و اشتباهاتم چیز یاد بگیرم.
  • 5- من هر روز با تمرینات مرتب معامله گر بهتری می شوم و چیزهای بیشتری یاد می گیرم و تجربه می کنم.
  • 6- من یک شخصیت باارزشی هستم جدا از حرفه خودم و پیشرفت هایی که در این مورد کردم.
  • 7- این حق من است که برنده و موفق باشم.
  • 8- من در مقابل نیروهای مارکت که قوی هستند افتاده و سر به زیر هستم.
  • 9- مارکت بسیار بزرگتر از خود من و سرمایه من است و من به آن احترام می گذارم و تابع آن هستم.
  • 10- مارکت همیشه چیزی را انجام می دهد که بهترین هاست و من فقط آن را مشاهده می کنم و من دنبال مارکت می روم.
  • 10- یک ترید تنها و مجزا نمی تواند به من احساس بدی بدهد یعنی تاثیری روی من ندارد. نتیجه آن نمی تواند جلوی پیشرفت من را بگیرد و نمی گذارم جلوی من را بگیرد که من آن چیزی که می خواهم باشم.